هدیه آسمونی

اولین خودنمایی فندقم

سلام مامانی، الهی مامان قربونت بره که خودتو نشون دادی بهش.... درد و بلات بخوره توی سرم نفسم... آخه عزیزکم 14 اردیبهشت بود که یه حرکتی از خودت نشون دادی ... وااای خدا جزو بهترین روزای زندگیم بود... روی تخت دراز کشیده بودم و داشتم کتاب می خوندم که یه دفعه احساس کردم که یه چیزی سمت چپ شکمم یه تکون کوچیک خورد مثل حالت نبض زدن... الهی که من فدات شم عزیزم خاطره اون روز رو هیچ وقت فراموش نمی کنم... اولین تکون زندگیت بود که مامانی حسش کرد عجیییییجم... راستی گلم من 24 اردیبهشت باید برم واسه سونوی ان تی و غربالگری شما فندق خوشمزه... تازه جنسیتت هم معلوم میشه... خیلی دوس دارم بدونم تو چی هستی ماهی کوچولوی من... بابا امین که...
10 خرداد 1393

رشد نی نی

نی نی ناز من 25 فروردین دو ماهش کامل شد.. قربونش برم که هی داره قد می کشه... ایشالا زودتر دنیا بیاد تا با چشای خودم بزرگ شدنشو ببینم... فندق من دو ماهگیت مبارک جیگرم... نمی دونی چقدر خوشحالم مامان جونم.. آخه دو ماهه که تو رو دارم عزیزکم... ولی عسیسم هر چی که بزرگتر میشی مامانی بیشتر اذیت میشه... جدیدا از بوی بعضی عطرا از بوی صابون و پودر و مواد شوینده بدم اومده حتی از بوی خونمون هم بدم میاد... کافیه بوی یه کدوم از اینا به مشامم برسه واااااای خدا نصیب نکنه بالا میارم در حد مرگ... ولی مامانی وقتی به تو فکر میکنم همه اینا برام شیرین و دوس داشتنی میشه فدات شم... اذیتاتم قشنگه نی نی ملوسم.... عاشقتم.... یه روز که از بس حالم بد بود رفتم دک...
10 خرداد 1393

سخت ولی شیرین

بارداری با همه شیرینیش یه سختی های خاص خودشم داره.. ولی به نظر من به سختیاش می ارزه. چون یکی از کسایی که بیشتر از همیشه به خدا نزدیکه و مورد عنایت خداس خانم بارداره مخصوصا اگه اون خانم بارداری سختی داشته باشه.. خدا بیشتر از قبل بهش اجر میده... بالاخره بیخودی نیس که میگن بهشت زیر پای مادره... به هر حال ایشالا که خدا طعم این سختی دوس داشتنی و دلنشین رو به همه مشتاقاش بچشونه... حالا برم سراغ خودم... میخوام اینا رو به نی نی خوستلم بگم.... فندق مامان، جیگر من، مامان خیلی دوست داره ها... عاشقته... می میره برات.... ولی نی نی جونم با این حال میخوام یه چیزایی رو بدونی مامانی... می گم نی نی جون چون هنوز نمی دونم دخملی یا پسمل، ولی تو ه...
10 خرداد 1393

شیرین ترین دیدار

بالاخره روزا گذشت و دهم فروردین رسید.. صبح ساعت 8 با بابا امین رفتیم سونوگرافی طب آزما توی خاکفرج... وای عزیزم نمی دونی که چه ذوقی داشتم ولی خوب نگرانم بودم.. همش ذکر می گفتم. می ترسیدم یه وقت مشکلی داشته باشم... جیگر مامانی بابا امینت خیلی مهربونه همش با حرفاش منو دلداری میده و آروم میکنه .اون روزم همش منو دلداری می داد..   با بابایی رفتیم تو نشستیم و منتظر شدیم تا نوبتم بشه... خانوم منشی منو صدا کردو منم با استرس وارد اتاق سونوگرافی شدم .یه آقا دکتر مهربون توی اتاق بود.. روی تخت دراز کشیدم و دکتر دستگاه رو روی شکمم گذاشت... نفسم بند اومده بود. همش خدا خدا می کردم که همه چی خوب پیش بره.. یه دفه آقای دکتر شروع کرد ...
9 خرداد 1393

جیگر مامان

سلام نی نی ناز نازی خوستل من، نمی دونی که چقدر دوست دارم جیگرم عاشقتم..  عسل مامان از وقتی که تو اومدی تو دل من زندگی من و بابا امین شیرین تر از قبل شده وجودت برکت زندگیمونه عسیسم...  مامانی من 27 اسفند رفتم پیش یه خانوم دکتر خوب و مهربون برامون پرونده تشکیل داد.   10 فردوردین هم تاریخ سونو برام نوشت... وای اولین سونوگرافی بود که بعد از بارداری میخواستم انجام بدم. هم خوشحال بودم و هم استرس داشتم.. از بس که مامان فهیمه شیطونی می کرد و می رفت توی سایتای مختلف و مطالب نگران کننده می خوند... همش فکر و خیال می کردم که نکنه قلب نازنینت تشکیل نشه نکنه.... و هزار و یک جور فکرای بد دیگه...  ولی  خوب هی فکرم...
8 خرداد 1393

خاطره به یاد موندنی

بعد از اینکه به امین خبر باردار شدنم رو دادم اولش تصمیم گرفتیم که به کسی چیزی نگیم ولی خوب با خودمون گفتیم خبر خوب رو آدم باید زودتر به اطرافیان بگه..  البته امین بهم میگفت که مامانم چند روز پیش خواب دیده بود که من سینه های پر شیری داردم و همینطور داره ازم شیر میره و میخوام به بچم شیر بدم. مادر شوهرم  چه خواب جالبی دیده بود سریع تعبیر شد  ( قابل توجه آدمهای بی ادبی که میگن خواب زدن چپه ) . به هر حال خدا رو شکر که تعبیر شد... خلاصه اون روز چون امین نبود قرار شد که برم خونه مامانم.... ساعت تقریبا 1 بعد از ظهر بود که مامانم اومد دنبالم  وقتی سوار ماشین شدم تو فکر این بودم که با چه مقدمه ای این خبر رو به مامان...
7 خرداد 1393

دومین روز آرامش

  یکشنبه صبح 25 اسفند 1392 بود که تصمیم گرفتم برم آزمایش خون بارداری بدم. آخه از دو سه هفته قبلش به خاطر عقد برادر شوهرم  و همین طور برنامه خونه تکونی و تمیز کاری خونه واسه عید نوروز غافل شده بودم.. 25 اسفند یه دفعه به خودم اومدم یه جورایی به بارداریم مشکوک شدم. واسه همین رفتم درمانگاه میلاد که نزدیک خونمون بود. وارد آزمایشگاهش که شدم دیدم چند تا خانم دیگه ام مثل من اومده بودن واسه آزمایش بارداری . چهره پر استرس اونا باعث شد که منم استرسم از قبل بیشتر بشه. همش با خودم می گفتم یعنی میشه منم یه کوچولو توی دلم داشته باشم؟ داشتم از نگرانی می مردم . خلاصه نوبت من شد و ازم خون گرفتن. بهم گفتن که جوابش یک...
7 خرداد 1393